ترکیبات کمیاب:خلیل پاک‌نیا

khalil-paknia

ترکیب کمیاب
آقای اسکار وایلد می‌نویسد: «بی‌معناست که آدم‌ها را به خوب و بد تقسیم کنیم، آدم‌ها یا جالب‌اند یا کسل‌کننده». می‌توانید به‌جای «آدم‌ها» هر چیزی که دوست دارید بگذارید، مثلاً بگوید بی‌معناست که ادبیات و هنر را به خوب و بد تقسیم کنیم، ادبیات و هنر در کل یا جالب‌اند یا خسته‌کننده. تازه این دوست یونانی می‌گوید هیچ‌چیزی نمی‌تواند هم خیلی مهم باشد و هم خسته‌کننده.

داشتم گشت و گذاری می‌زدم در لینک زیر که بیش از چهارصد شعر آهنگ آقای باب دیلن به ترتیب سال و آلبوم ثبت است، دیدم بیشتر آنها ترکیب کمیابی دارند،هم ساده اند و هم عمیق. و به‌احتمال زیاد به خاطرهمین مردم از شنیدن آنها لذت می‌برند.
البته بیشتر فرهیختگان قلابی ترکیب دیگری دارند پیچیده و سطحی.
*****
متن شعرآهنگ‌های آقای باب دیلن:
◄ www.azlyrics.com/d/dylan.html

صبحانه با اسکار وایلد- خلیل پاک‌نیا
◄ wp.me/p2BDT-137

*****

۲۷ ژولای ۲۰۱۶

» بلاهت بشری»
چند روز پیش که هوا خیلی گرم بود رفتم داخل یکی از این ‌دست دوم فروشی‌ها شهر که مجلات و کتاب‌های قدیمی دارد، دو سه بار که رفته باشید، سلام و علیکی کرده باشید ممکن است به لیوانی آب یا فنجانی قهوه هم دعوت شوید. اول بخرید و بعد بخوانید هم ندارند .نسیم ملایمی از زیرزمین می‌آمد بالا، خورد به صورتم، رفتم پایین. بعضی وقت‌ها که آدم از دست اوضاع یا افراد کفری است جای بدی نیست، به‌خصوص اگر مجلات قدیمی طنز و کاریکاتور «سیمپلی سیسیموس» را ورق بزنید. هر بار چند طرح چند نکته نسبتاً خوب می‌بینم اما بعد یادم می‌رود، گفتم این بار بنویسم تا یادم بماند.
اول اینکه همه شماره‌ها در حین وفاداری به این اصل بدیهی در طنز- نقد و حمله به لایه‌ها و طبقات بالادست جامعه – با بلاهت بشری در همه لایه‌ها و سطوح جامعه درگیرند، از آواره‌ها، دوره‌گردها گرفته تا اشراف، ارتشی ها هنرمندها… همه لهجه‌ها، قیافه‌ها، رفتارهای اجتماعی را به طنز می‌گیرند، مشنگی و بلاهت مرد و زن‌ برایشان فرقی ندارد.
در صفحه اول کاریکاتوری ازکارفرماست که چطور حقوق کارگران را می‌خورد در صفحه دوم کاریکاتور کارگری است که تمام حقوق ماهیانه‌اش را در کافه محل می‌نوشد در حالی که زن و بچه‌اش دارند از گرسنگی می‌میرند. دقت عجیبی در آنهاست که در طنزها کاریکاتوری‌های امروزی جایش خالی خالی است. امروزه روز که بلاهت و بی‌عدالتی اجتماعی چنان آشکار و شرم آور است که هر طنز پرداز و کاریکاتوریستی باید سنگ روی یخ شود، زمانه‌ای که جنگ‌ و کشتار و اختلافات بین دولت ها بیداد می‌کند

*****

۷ اکتبر ۲۰۱۶

«من وصیت می‌کنم»: نوبل زولا
شبی از شب‌های تاریک قطب شمال وقتی آقای آلفرد نوبل روی صندلی ایستاد و لامپ اتاق پذیرایی را عوض کرد ناگهان نور شدیدی تابید انگار به او الهام شد که اگر همین حالا از صندلی بیفتد پایین، گردنش بشکند و بمیرد، دوش نگرفته، اصلاح نکرده، با این شلوارک جین رنگ و رو رفته ۱۴۹ کرونی » دِرِس من» آیندگان در باره او چه خواهند گفت. دوش گرفت اصلاح کرد شیک‌ترین لباس‌هایش را پوشید نشست پشت میز تا وصیت‌نامه بنویسد که چشمش افتاد به‌ردیف دینامیت‌های نم‌کشیده درون قفسه‌ها، روی میز کار و پذیرایی…

حالا دارد وصیت‌نامه را ورق می‌زند تا ویرایش کند به این سطر که می‌رسد مکث می‌کند» هرساله با سود حاصله از این ثروت دینامیت آورده پنج جایزه تقسیم شود، یکی هم به ادبی جاتی برسد که «برجسته‌ترین اثر در جهت ایده آل» را تولید یا خلق کرده باشد. می‌بیند ممکن است بعدها بین علمای بر سر اینکه برجسته و اثر چیست اختلاف بیفتد، هیچ‌کس هم نداند‌ آیده آل چیست، پس به همین » در جهت» می‌چسبد چون بیشتر فرهیختگان می‌دانند باد از کدام جهت می‌وزد و دست چپ و راست خود را می‌شناسند. البته این دوست یونانی که خدای برهان خلف است عقیده دارد که اگر قرار باشد به کسی جایزه داد که ادبی جاتی در جهت ایده آل یا به طرف کمال مطلوب تولید می‌کند آن‌وقت دست‌کم به یکی دوتا که برخلاف جریان باد حرکت می‌کنند نباید جایزه داد. سال سال ۱۸۹۵ است و بحث‌انگیزترین، مؤثرترین مکتب ادبی ناتورآلیسم است و شخصیت اصلی و ایده پرداز آن آقای امیل زولا نویسنده فرانسوی. اما سراسر وصیت‌نامه آقای نوبل و کل پروژه پنج جایزه علمی او از ایده آلیسم قرن هیجدهمی آب می‌خورد. اعتقاد به توانایی علم و هنر در اصلاح بشر، اینکه آدم‌ها چه کتاب‌هایی بخوانند تا به سوی کمال بروند خوش‌بخت تر شوند ارزش‌های اخلاقی والاتری کسب کنند و هم‌زمان حواسشان از کتاب‌های امثال امیل زولا پرت شود .

امیل زولایی که انسان را تقریباً همان حیوان می‌داند یا به‌هرحال حاصل ارث و شرایط محیط و اسیر ضرورت‌ها . آقای زولایی که سنگینی بار هستی را دقیق و بر مبنای علوم طبیعی توضیح می‌دهد. فضیلت و شرارت را مثل شکر و نمک می‌داند، نه اراده آزادی وجود دارد نه اخلاق برتری . البته اهل ضرورت هم مثل بقیه اهالی ادبی جات، نظریه‌های خود را در مورد خود اجرا نمی‌کنند آقای زولا هم فردی نبود که ایده آل نداشته باشد چون کسی دوست ندارد حیوان باشد پس تلاش می‌کند کمی آدم شود و این خود ایده آل کمی نیست. ایده آل معمولاً تصویری است رنگ و لعاب خورده، فتوشاپی درعرصه‌ای دست‌نیافتنی از واقعیت روزمره زندگی ، خطرناکی ایده آل شاید این باشد اگر زیادی غرق آن شویم شکاف عظیمی بین سنگینی بار هستی و سبکی عرش اعلا ایجاد می‌شود که فقط در خواب‌های عمیق پُرشدنی است. وقتی شکست می‌خوریم ایده آل ها فرومی‌ریزند اما آدم چون آدم است به خود می‌گوید از این ‌پس باید بر اساس حقیقت عریان زمینی حرکت کنم اما حواسش نیست که در همان لحظه آیده آل تازه‌ای را پذیرفته یا همان نخوت ترین آیده آل ها: زندگی کردن بدون ایده آل.

*****

۱۵ اکتبر ۲۰۱۶

«صبحانه با ارسطو»
آقای ارسطو سحرخیز است، بعد از صرف صبحانه‌ای مفصل سنگین می‌شود و به اعماق تفکر فرو می‌رود، به چندوچون یک «زندگی خوب برای آدم‌های آزاد» فکر می‌کند، گلویی صاف می‌کند و سه ایده بالا می‌آورد.
چون از تک‌وتوک یونانی‌هایی است که می‌داند عتیقه و باستانی است طبعاً برده‌ها و زن‌ها که سنگ‌های تمام آسیاب‌ها را می‌چرخانند، کوچه و میدان‌ها و خانه‌ها را جاروبرقی می‌کشند، اطعمه و اشربه فراوان تولید و روی میزها می‌چیند را بَنا بر طبیعت اشان هنوز جزوه آدم‌ها حساب نمی‌کند.
خیال می‌کند آن‌ها فقط به این درد می‌خورند که کار کنند، خریدوفروش شوند، زندگی بخورونمیری داشته باشند و بعد بگیرند بمیرند و این وسط بین کار و مرگ به‌جای قلوه‌سنگ همشهری سیزیف، منحنی تولید ناخالص ملی را بالا ببرند و اصلاً هم فکر نکنند که زندگی همین است که نیست.

۱
گلویی صاف می‌کند و نگاه ژرفی می‌اندازد به اولین ایده‌ای که بالا می‌آورد: «یک زندگی خوب سرشار از سرگرمی است». خوب که نگاه می‌کند می‌بیند نه، ایده خوبی نیست چون » در چنین شرایطی مردم هوس می‌کنند در اسارت کامل مثل گله‌های احشام زندگی کنند» جمله را خط می‌زند اما برای روز مبادا در حاشیه «اخلاق و قضیلت «اش می‌نویسد:
آقایان و خانم‌هایی که روز روزگاری بعد از کار یا در آخر هفته در مبل‌ها لم می‌دهید و به خواندن رمان‌های آب دار و تماشای سریال‌های آب دارتر «هوملند» یا » هاوس آف کاردز» سرگرم می‌شوید، سریال «فالو دِ مانی» را هم ببینید فرقی نمی‌کند، زندگی همین است که نیست.

۲
هنر ایجاز می‌داند اما از بحرالطویل هم بدش نمی‌آید باز گلویی صاف می‌کند و دومین ایده را بالا می‌آورد» یک زندگی خوب سرشار از فعالیت اجتماعی است» و ادامه می‌دهد » آدم‌های خیلی فعالِ فرهیخته در درجه اول به ستایش و افتخار از خود فکر می‌کنند و البته اشتباه می‌کنند چون این به‌به و چهچه ای که می‌طلبند در واقع وابسته به جماعتی است که به‌به و چهچه می‌زنند و به آن‌ها ربطی ندارد.باز نگاه می‌کند می‌بیند نه این دومی هم ایده خوبی نیست باز هم خط می‌زند اما برای روز مبادا در حاشیه «اخلاق و قضیلت «اش می‌نویسد:
اقایان و خانم‌هایی که روزی روزگاری به شمارش تعداد به‌به‌ها و چهچه‌های جماعت در اینجا و آنجا مشغول خواهید شد، نشمردید هم نشمردید، زندگی همین است که نیست.

۳
بار سوم بدون آنکه گلویی صاف کند ایده‌ای را که خودش دوست دارد بالا می‌آورد: «یک زندگی خوب یعنی بنشینید و تمام وقت فلسفه‌بافی کنید، فعالیتی که آدم‌ها را از گله‌های احشام جدا می‌کند» شروع می‌کند به فلسفه‌بافی اما با شنیدن دهن‌دره خوانندگان حاضر و غایب سنگین‌تر می‌شود می‌افتد درحاشیه «اخلاق و قضیلت» اش و دوباره به خواب می‌رود.

****

۱۸ اکتبر  ۲۰۱۶

«بازگشتن از ترس»
۱
انگار لنج‌ها می‌فهمیدند به مرز آبی که می‌رسیدند، موتورها از کار می‌افتاد، سردسته ماهیگیران به جاشوها علامت می‌داد، تورها پرتاب می‌شد در دریا. بعد همین‌طور که لنج با ناز بر دریا می‌راند می‌نشستند و به زنان و دختران عراقی که کنارِ شط رخت می‌شستند چشم می‌دوختند. دلِ تورها به دنبال ماهی‌ها، دل جاشوها به دنبال رخت‌شوها. گاهی هم برای هم دست تکان می‌دهند. و » این در سال‌های بس دوری بود، خوب یادم هست.»
۲
انگار هنرمندها هم می‌فهمیدند در بندر کپنهاگ که آن سال (۱۹۹۶) پایتخت فرهنگی اروپا بود جمع شده بودند و همین‌طور که شامپاین می‌نوشیدند بر بدنه کشتی اقیانوس‌پیمایی که کنار دریا بالتیک لنگر انداخته بودند نوشته بودند:
» The refugees are the avant-garde of the Future»
این دوست یونانی هم بود نشسته بود کنار پری سنگی به دریاهای دوردست و جزیره‌های دوردست تر چشم دوخته بود پلاکاردی هم در دست داشت که نوشته بود:
«All that is solid melts into air, all that is holy is profaned»
و » این در سال‌های بس دوری بود، خوب یادم هست.»
۳
حالا مهاجران پناهندگان آواره‌ها برای همیشه خانه و کاشانه خود را ترک کرده‌اند. در همان زمان که در سرزمین تازه دنبال مسکن و مأوایی می‌چرخند، خانه‌هایشان این‌رو و آن‌رو می‌شود، ویرانه می‌شود. آنچه یا آنجا که خانه-وطن بود، دیگر نیست یا بهتر است بگویم به شبحی تبدیل می‌شود. در یادآوری خاطره‌ها، در خواب یا خیال این مکان‌ها سرزمین‌ها هنوز هستند اما نه در واقعیت، تصویرهای دل‌تنگی برای خانه و کاشانه ، اشباحی هستند که گاه و بی گاه ظاهر می‌شوند.

«هایمات» سخت و استوار آقای هایدگر آن فیلسوف و نازیست هم دود می‌شود و به هوا می‌رود، گردباد و طوفان آقای مارکس همه ریشه‌ها را از جا می‌کند، از این قاره به آن قاره پرتاب می‌کند. ریشه‌ها، این سخت‌جان‌ترین استعاره طول تاریخ گمراه کننده می‌شود.
گرتود اشتاین آن مادر مدرنیسم، یهودی، هم‌جنس دوست، شاعرآمریکایی در پاریس، اهل ادب و فرهنگ را دورهم جمع می‌کرد و می‌گفت: «ریشه‌ها به چه درد می‌خورد وقتی آدم نتواند آنها را با خود حمل کند» . خانم آگنس هلر هم همین حرف را می‌زند: خانه هنرمندان، فیلسوف‌ها -مشهور و گمنام- جایی است که آنها دور هم جمع می‌شوند، خانه دوستداران فوتبال هم همین‌طور، استادیوم‌های ورزشی است. در همین مسیر می‌شود رفت… خانه فمینیست‌ها، جمع فمینیست‌ها، خانه پیتزا فروش‌ها، پیتزایی‌ها. خانه زندانبان‌ها، زندان‌ها. و همین طوربچرخ تا بچرخیم… خانه خود ما هستیم نه مکانی جغرافیایی که دود می‌شود و به هوا می‌رود.

*****

۲۹ نوامبر ۲۰۱۶

» چراغ‌ها را چه کسی خاموش می‌کند؟ »
مرد و زن از زبان این دوست یونانی: به قلم خلیل پاک‌نیا

۱
در روان هر مرد جوانی یک اندرونی هست. این اندرونی فقط جای یک نفر است: خودِ خودش. بیرون، در اتاق انتظار به ترتیب دوست‌دخترش، جاه‌طلبی‌هایش، جامعه، خدا یا شیطان نشسته‌اند و انتظار می‌کشند، شاید روزی اجازه ورود پیدا کنند شاید هم نه، اما تا اطلاع ثانوی این اندرونی، این مکان مقدس دربست در اختیار اوست. خدا یا شیطان ناراضی نیستند دیگران هم نباید ناراضی باشند.
سر آخر وقتی این مرد جوان تا مرگ فاصله چندانی ندارد متوجه می‌شود که در اتاق انتظار نشسته است و دیگران اندرونی را اشغال کرده‌اند، آن‌وقت است که می‌فهمد باید چراغ را خاموش کند و برود.

۲
در روان هر زن جوانی یک اندرونی است، این اندرونی خالی است، حتی خودِ خودش هم آنجا نیست. بیرون، در اتاق انتظار نشسته تا کسانی این اتاق را پُر کنند. دوستان، مردها، فرزندان، جامعه، شیطان یا خدا از راه می‌رسند، با او خوش و بش می‌کنند، وارد اندرونی می‌شوند بعد زن هم وارد می‌شود و همه این موجودات را تأمل می‌کند، با آنها زندگی می‌کند.
یک روز متوجه می‌شود تنهای تنها است، آن‌ها که از راه رسیدند به راه خود رفته‌اند البته اگر بیرونشان نکرده باشد، آن‌وقت است که می‌فهمد باید چراغ را خاموش کند و برود

۳
اما ای کاش این زن اول چند سطری می‌نوشت حالا که تنهاست چه احساسی دارد. از تنهایی مردها بیش‌ از اندازه خبرداریم. این موجودات ازخودراضی خروارها نوشته‌اند و چاپ کرده‌اند

Advertisements

یادداشت‌های به‌یادماندنی:خلیل پاک‌نیا

khalil-paknia

۸ ژانویه ۲۰۱۶

ال نینوی قطب شمال

رفتم بودم بیمارستان «هودینگه»، دیدار این دوست یونانی که با اولین یخبندان زمستانی خورده بود زمین و تکه‌ای از یکی دوتا دندان‌های جلوش پریده بود. حالا وسط حرف‌ها سوت هم می‌زد، موزیک متن مجانی. خانم دکتر ایستاده بود کنار تخت و داشت می‌گفت شانس آوردی، عکس برداری نشان می‌دهد که چهارستون بدنت سالم است و همین امروز مرخص می‌شوی اما درست کردن دندان‌ها از مقوله‌ی زیباشناسی است و حدود بیست هزار کرون خرج برمی‌دارد، بیمه هم فقط هزار و دویست کرون می‌پردازد، بقیه را باید خودت بپردازی یا همین‌طور بروی جلو و سوت بزنی.

دوستم گفت تا من لباس بپوشم آماده شوم تو لطف کن برو داروخانه شماره بگیر چون این وقت روز صف داروخانه کمی شلوغ است، راست می‌گفت شلوغ بود، شماره گرفتم آمدم بیرون. کتابخانه «هودینگه » روبروی داروخانه است. معمولاً کتاب‌ها، نشریات از دور خارج‌شده، قدیمی یا نسخه‌های اضافی را می‌چینند روی میز چرخ‌داری بیرون کتابخانه، یکی ۵ کرون سه تا ۱۰ کرون مثل حراجی‌ها. همین‌طور عشقی نشریات قدیمی را ورق می‌زدم رسیدم به یادداشت کوتاهی از آقای»پر رُدستروم» در روزنامه » افتون بلادت» سال ۱۹۶۱. پسر جوانی از آقای نویسنده می‌پرسد چه تفاوتی هست بین زندگی در زمان جنگ و وقتی که صلح و صفا برقرار است؟ پر رُدستروم می‌گوید تفاوت ازجمله در زبانی است که با آن حرف می‌زنیم می‌نویسیم و نظراتی که بیان می‌شود، بعد اضافه می‌کند:  » سال ۱۹۴۱ برای پیرزنی که دم دکان شیرفروشی ایستاده بود کاملاً طبیعی بود که بگوید: آره البته این یهودی‌ها گناه دارند اما به نفع عموم مردم هست که همه‌ی آن‌ها نیست و نابود شوند. پیرزن تصور می‌کرد این به اصطلاح نظر سیاسی اوست- و شاید اگر او در یک دمکراسی زندگی نمی‌کرد حق نداشت هرچه دلش می‌خواهد بگوید». البته حالا که جنگ تمام شده آدم‌ها هرگز این‌طوری حرف نمی‌زنند چون در زمان جنگ بدترین صفات آدم‌ها بروز می‌کند در زمان صلح برعکس.

سوت داروخانه به صدا درآمد و نوبت ما شد، دوستم داروها را گرفت، درجا یکی دوتا آرامش‌بخش قوی انداخت بالا و راه افتادیم برویم. چنان شال و کلاه پوشیده بود انگار قرار است تبعید بشویم سیبری. همین‌طور که سوت می‌زد گفت داشت یادم می‌رفت این جا زمانی سبیل‌های آدم یخ می‌زد و ادامه داد که فکر کنم موج‌های میلیونی بعدی آواره‌ها، با طوفان‌های » آل نینو»، آلودگی هوای ایران شما، خشک‌سالی افریقا و … از راه برسند یا ما از این سرما و یخ‌بندان ناگهانی سر به بیابان بگذاریم.

*****

۱۹ ژانویه ۲۰۱۶

«بیگانه مشهور پاریس»
۱
اوایل فیلم «پُل جاسوسان» صحنه‌ای هست که تام هنکس- در نقش وکیلِ جاسوسِ دستگیرشدهٔ شوروی- داره با مامور سیا حرف می‌زنه. مامور از تام هنکس می‌پرسه بگو ببینم این جاسوسه تا حالا چی‌ها به تو گفته؟ تام هنکس می‌گه: ببین، من ایرلندی هستم و تو آلمانی، اما پیش این کتاب قانون، این قانون اساسی هر دو آمریکایی هستیم و طبق این قانون نمی‌تونم بگم موکلم چی گفته یا نگفته. این حرف‌ها را البته «اتان کوهن» نویسنده تو دهن تام هنکس و مامور سیا می‌ذاره.

۲
آقای «اندریاس یوهانسون» دکترای سیستم‌های سیاسی- دولتی و مدیر «تیمبرو»- اتاق فکرِ بخش بازرگانی و صنعت- در یادداشت کوتاهی تقریبا به همین نتیجه می‌رسد. می‌نویسد این سوئد «این خانهٔ مردم باید خانهٔ مهاجرین شود» بحث اینکه کی از کجا اومده، از فوتبال خوشش می‌آد یا از هاکی، کلیسا میره، مسجد یا میخانه، برنج می‌خوره یا سیب زمینی هر چه کمتر بهتر، در مقابل حقوق و مسئولیت‌های مشترک هرچه بیشتر بهتر.

۳
البته این حرف‌ها را خدا سال پیش»کامو» آن بیگانه مشهور پاریسی هم گفته و شاید داوی درد بادرمان اروپا هم باشه اما حالا کی حوصله داره بخونه. آقای کامویی که در چشم انداز، هویتی مدیترانه‌ای می‌دید جایی که فرانسوی‌ها، عرب‌ها، بدو‌ها، با اسپانیایی‌ها و یهودی‌ها در کنار هم زندگی کنند، هم او که در شب دریافت نوبل گفت «تنها انتخاب موجود در این دنیای ابزورد این است که زندگی کنیم لذت ببریم و اگر می‌توانیم چیزی خلق یا تولید کنیم و گرنه بهتر است برویم بمیریم.

*****

۱۵ فوریه ۲۰۱۶
«ای باد شرطه برخیز»
در سرود نهم ادیسه، جنگجوی همه فن حریفِ هومر در راه بازگشت به ایتاکا، در دست امواج دم دمی مزاج سرگردان می‌شود، بعد از نُه شبانه روز سرانجام در ساحل جزیره نیلوفرهای آبی، کشتی‌اش به گِل می‌نشیند، چند نفر از یارانش را می‌فرستد تا از حال و روزگار جزیره سر در بیاورند. اما مهمان نوازی ساحل نشینان به دل یاران ادیسه می‌نشیند، سرمست از شهدِ میوه‌های درخت کُنار، ایتاکا که چه عرض کنم خودشان را هم فراموش می‌کنند سرانجام ادیسه به زور همه را سوار کشتی می‌کند آن‌ها را زیر عرشه با طناب به پارو‌ها می‌بندد تا فرار نکنند. انگار سه هزار سال پیش آقای هومر از نیروی جاذبه زندگی خبر داشت اما این دولت مردان یا زنان وایکینگ ما خبر ندارند.

تابستان ۲۰۱۰ در کافه‌ای در جزیرهٔ «جربه» در تونس نشسته بودیم بازی برگشت نیمه نهایی جام اروپا را می‌دیدیم -‌‌ همان بازی بارسا و چلسی و تک گُل اینیستای مقدس- بازی هم که تمام شد اهالی جزیره با‌‌‌ همان اندک مایه‌ای که داشتند نشسته بودند می‌خوردند و می‌نوشیدند انگار کار و زندگی نداشتند. آخرهای شب بود که کافه چی دسته کلیدش را در هوا تکان داد و روی چار پایه دم در گذاشت و گفت یادتان نرود هنگام رفتن درِ کافه را ببندید و بروید. وقتی داشت می‌رفت به ما‌ چندنفر که غریبه بودیم اشاره کرد و گفت می‌دانم تابلوی گل‌های نیلوفر آبی سردر کافه و خاطرهٔ درخت‌های کُنار این اطراف، شما را به اینجا کشاند اما حواستان باشد اینجا جربه هست یاران ادیسه همین جا گیج شدند و ایتاکا را از یاد بردند.

*****

۳ مارس ۲۰۱۶

از این آفتاب تا آن آفتاب – از هودینگه تا سوفیاهِم

۱
یکی دو هفته بود به هوش اومده بود که من رو بردند بالای سرش کنارِ تخت. نمی‌دونم چطوری فهمیده بودند توی کابل روزگارش بد نیست، رگ‌های هر دو دستش را زده بود تا «دیپورت» نشه، برعکس بیشتر افغان‌ها که از فیلتر ایران رد شدند و فارسی خوب حرف می‌زنند وسط حرف‌های این جوان ۲۳ ساله می‌شد دو سه تا کلمهٔ زیبای دری هم شنید، مثل بقیه فیلتری‌ها هی نمی‌پرسید کجا پاک یا ناپاک است یا قبله کجاست تا دو رکعت بگذارد، از حقوق بشر حرف می‌زد. گفتم فعلا بشر بی حقوق، بگو ببینم چرا دوتا رگ را زدی یکی‌اش کافی بود، معلوم شد با هم ولایتی‌ها مشورت کرده.

۲
بعد هم دیدم فرصت خوبیه به خانم دکتر گفتم من خودم هم یه نوبت آزمایش خون دارم اما تا حال وقت نکردم برم می‌شه همین جا با یه تیر دو نشون زد گفت برو ته همین سالن شماره بگیر منتظر باش. نوبتم که رسید خانم پرستار به سوئدی گفت آستین را بزن بالا، زدم. یه کمی با این ور و اون ور آرنج ما ور رفت بعد گفت تو مثل اینکه رگ نداری! حواسم پرت شد رفت روی سیبِ آدم دراکولا، فکر کردم هنوز دارم دیلماجی می‌کنم، گفتم خانم می‌دونی رگ نداری یعنی چی؟ این بار به فارسی گفت آره، با وجدانت کاری ندارم، تازگی‌ها که سنجاق سینه‌های ما حرفه‌ای شده، رنگ‌ها به جای نام‌ها نشستند گاهی آدم‌ها سهیلا را دراکولا می‌بینند.

*****

۱۱ مارس ۲۰۱۶

«چندی پیش»

چندی پیش که هوا بارانی بود چتر یادش رفته بود کله‌اش خیس شد یاد پدرش افتاد تعریف می‌کرد روز اول سربازی، سرهنگ پادگان همه را به یک خط کرد و گفت: «این را در کله‌اتان فروکنید اینجا فقط من فکر می‌کنم این کله‌هایی که به شما داده‌اند برای این است که وقتی هوا بارانی است آب نرود در گلوی تان و خفه شوید»

چندی پیش، کلام چند پهلویی است، شاید نباید از آن استفاده کرد. چندی پیش که جوان بود. چندی پیش که صبحانه خورد. چندی پیش که زندگی می‌کرد. شاید کمتر کلامی این قدر ساده و روشن در عین حال، گذشته و آینده را نشان دهد. چندی پیش دایناسورها روی کره زمین سرگردان بودند. چندی پیش که باد و باران بود، خانم زیبایی نشسته بود در بنگاه خاک سپاری، کلاسورها را ورق می‌زد پشه می‌پراند. چندی پیش رفت داخل بنگاه تا کمتر خیس شود. چندی پیش به ناچار سنگی بر گوری انتخاب کرد، کنار یک سرو جوان در گورستان جنگلی جنوب شهر، همان «اسکوگ شیرکه گورد» زیبای خودمان. چندی پیش داشت برای جشن تولد خانه را آب و جارو می‌کرد، صدای پای نامه رسان، صدای بروشور هفت رنگی را شنید که از دریچهٔ نامه‌ها افتاد روی زمین. انواع تابوت‌ها: ماگونی، دلفی، پیانو، آدجیو،… از چوب بلوط یا کاج با دستگیرهٔ فلزی در رنگ و قیمت‌های دلبخواه ، چندی پیش یاد آن خانم بنگاهی افتاد. چندی پیش روی میز آشپزخانه، پشت مبل یا زیر تختخواب، چند تکه عشق، نفرت، بگو و مگوهای بامعنا و بی‌معنا پیدا کرد که شاید برای»روز مبادا» هنوز دُم به تلهٔ جاروبرقی نداده بودند.

*****

۲۲ مارس ۲۰۱۶
ناخدای خواب
بادبان‌ها را بالا بکشید باید هرچه زود‌تر به خشکی برسیم. توفان سختی بود و هشت پاهای پرنده سوار امواج بودند دور دکل‌ها می‌پیچدند ، بادبان‌ها را ذره ذره می‌جویدند دزدان دریایی هم بودند دور اسکلت کشتی می‌رقصیدند دندان‌های تیزشان برق می‌زد وقتی در هوا می‌پریدند.انگار منتطر فرصت مناسب بودند. به زودی خوراک آن‌ها می‌شویم پنجره‌ها فریب یک روز و نیم گرم و آفتابی را خورده بودند نیمه باز مانده بودند، انگشتان پا از سرما قوز کرده بود بیرون مرزهای لحاف افتاده بود. پاشنه‌های پا، آشنا و غریبه به هم می‌مالیدند آن‌ها هم پشت مرزهای تشک از سرما می‌لرزیدند از خواب پرید. قشر نازک برف با باد صبح گاهی دست به دست هم داده بودند بر جوانه‌ها نشسته بودند و به این آفتاب بی‌رمق می‌خندید. پرنده‌ای غریب بر درختی بی‌برگ مات مانده بود
فقط گربه همسایه بود که مثل همیشه نیم خیز زیر درخت انتظار می‌کشید شاید بهار از درخت بیفتد پایین.

*****

۴ آوریل ۲۰۱۶

«آخرین موهیکان» یادی از لارش گوستافسون
پیرمردی هشتادساله، مدیرعامل سابق، می‌نشیند کنار پنجره‌ی اتاقش که رو به ایستگاه اتوبوس است، به گذشته فکر می‌کند و یادداشت می‌نویسد. افکارش بیشتر حول‌وحوش زندگی خودش می‌چرخد که در واقع اصلاً زندگی خودش نیست، یا آدم چطور می‌تواند بفهمد که او در لحظه‌ای تعیین کننده، هویت فرد دیگری را صاحب شده است.

«از جمله خصوصیات زندگی‌ام یکی هم این اتفاق عجیب و غریب است که دو بار مراسم خاک سپاری خودم را از دست دادم – شوخی معمول من در جمع‌های خصوصی – آقای»کنت «ناپدید شد، شاید بشود گفت درگذشت. و آقای»کورت»فارغ التحصیل پزشکی هم درگذشت و این یکی را نمی‌شود انکار کرد.»

آقای «کنت» ساکن شهری در غرب سوئد به‌طور اتفاقی و در نتیجه انتخابی آزادانه تبدیل به دکتر»کورت» می‌شود ساکن وایمار در آلمان شرقی. این اتفاق در کنار استعداد قابل‌ملاحظه‌اش باعث پیشرفت او می‌شود، پزشک متخصص بی‌خوابی می‌شود و کم کم به مقامات عالیه بوروکراسی بهداشت و درمان همگانی می‌رسد. اتفاق و انتخاب دست به دست هم می‌دهند جوانی بی‌تجربه از نظر اجتماعی اما تعمیرکارِ مهار موتور قایق‌ها، دون ژوانی می‌شود که اشتیاق خاصی به پروفسورهای زن دارد.

وقتی دارد مرزهای فردیت و هویت آدمی را بررسی می‌کند انگار دارد نظریه‌های تغییرشخصیت و رفتار آدم‌ها را سبک وسنگین می‌کند دقیق‌تر می‌کند. «در واقع شما هیچ کسی نیستید»- که البته متضاد این نیست که آدم بفهمد چطور می‌تواند به بهترین روش از استعداد یا بی استعدادی‌اش استفاده کند، از تعمیر موتور قایق‌ها به تیمار بیماری‌های روحی و جسمی بپردازد. البته شانس و اتفاق هم نقش بازی می‌کند مثل وقتی که آقای کنت در غرب سوئد به داد موتورسواری از آلمان شرقی می‌رسد که در گودالی کنار جاده افتاده، تن و بدنش خرد شده است. اما کارت شناسایی‌اش در جیب بغل کت چرمی او سالم است و به درد کنت می‌خورد.

…شیشه شور بیمارستان دانشگاه اوپسالا می‌شود و در عین کار بخش‌های مختلف بیمارستان را دید می‌زند فکر می‌کند کدام بخش درد و سرش کمتراست و او شانس بیشتری دارد، تمرین می‌کند لهجه‌اش را هم عوض می‌کند سوئدی آلمانی حرف می‌زند البته تیزهوش هست راحت هم در هرجمعی حل می‌شود .. تصمیم می‌گیرد متخصص بی‌خوابی شود …

رمان » نسخه دکتر واسّر» آقای گوستافسون مثل بیشتر آثار او مجموعه ایست سرگرم کننده، پُر از طنزهای رندانه، نگاهی شاعرانه به اتفاقات روزانه، نظرات تحریک کننده و جمله‌های کوتاه و روشن فلسفی که با مهارت خاص او در تار و پود رمان بافته می‌شود.یادش گرامی باد.

*****

۱۳ آوریل ۲۰۱۶

چون کشتی بی لنگر
داشتم از نورشوپینگ برمی‌گشتم استکهلم که خانم پلیس علامت داد ماشین‌رو بزن کنار، زدم کنار، توی پارکینگ کنار جاده ایستادم.همکارش با الکل‌سنج اومد گفت فوت کن، کردم. بعد گفت فوت کردن بلد نیستی گفتم چرا فوت آبم گفت پس دوباره بکن، کردم. یه نگاهی به الکل‌سنج انداخت و گفت بیا بیرون مثه اینکه این درست نشون نمی‌ده، اومدم بیرون خبردار ایستادم. گفت الفبا را از آخر به اول بشمار، گفتم جناب من پنج شش ساعته که همش سوئدی شنیدم اما فارسی حرف زدم، فارسی بلدم دنده‌عقب برم اما سوئدی قاطی می‌کنم. گفت پس برو جلوی ماشین دست هات بگیر بالا هفت هشت تا قدم بردار.  همیطور عشقی شروع کردم تلوتلو رفتن، آقا پلیس گفت چته؟ گفتم جناب من که همون اول گفتم به‌جز چند فنجون قهوه هیچی ننوشیدم اما این راست راست رفتن خیلی کسل‌کننده است تلو تلو خوردن جالب تره، آدم خوابش نمی‌بره. همین موقع خانم پلیس با یه الکل‌سنج دیگه اومد و به خیر گذشت گفت بیا این گواهینامه‌ات اما اولین پمپ‌بنزین که رسیدی بگیر یه چرتی بزن یا یه آبی بزن به صورتت.یادت باشه که توی جاده‌ هم مثل بقیه جاها نباید از خط خودت خارج بشی حتی اگه خلوت باشه باید راست راست بری تا عادت کنی.

*****

۱۸ آوریل ۲۰۱۶

از قطار پیاده شد. چمدان‌اش را گذاشت روی سکو، با لذت تمام سیگاری روشن کرد و واگن‌ها را دید که پشت سرهم راه افتادند و رفتند، آن وقت فهمید که اشتباهی پیاده شده است. قطار بعدی هم پنج و بیست وپنج دقیقه صبح فردا از راه می‌رسید. روی نزدیک‌ترین نیمکت ساعت‌ها بیدار نشست به هر صدایی گوش داد تا سرانجام تنهایی از لابه لای کاج‌ها ظاهر شد و پرسید آقا شما هم صحبت نمی‌خواهید. گفت نه ممنون، اما این دارکوب‌ها سردرد نمی‌گیرند آلوادون لازم ندارند.

*****

۲۷ آوریل۲۰۱۶

استندبایِ دولت رفاه
دو چمدان چرخ دار و دسته دار، یکی بزرگ یکی کوچک مثل لورل و هاردی همیشه بی‌قرار در هال خبردار ایستاده‌اند گوش به فرمان آهنگ موبایلی که به گردنشان آویزان است، با شنیدن «مانی مانی مانی» چرخ‌های لورل این پا و آن پا می‌کنند یعنی خانم خیالت راحت باشد پرواز داخلی است لازم نیست کلاه سر خودت بگذاری آن هم یک وری، می‌توانی مو‌ها را افشان کنی. اما اگر موبایلِ هاردی شروع کرد «دونت کرای فور می‌»بخواند یعنی پرواز خارجی است کلاه که چه بگویم دستمال گردن را هم باید دو سه بار جلوی آینه خوب چک کند.  خانم مهماندار بعد از یک عمر کار استندبایِ شده است باید وقت آزاد هم در خدمت سرمایه باشد. در اتاق پذیرایی یا آشپزخانه با لباس پرواز بچرخد قهوه بنوشد تلویزیون نصفه نیمه تماشا کند یا برود در بالکن چشم انتظار آسمان سیگار بکشد و افسوس بخورد چرا به ریش دولت رفاه سابق می‌خندید.

*****

۱۹ ماه مه ۲۰۱۶

و چاه‌های هوایی، به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند – فروغ
هفتم ماه اوت ۱۸۶۳، پروفسور لیدنبراک و برادرزاده‌اش «اکسل» به عمق ۴۸ کیلومتری پوسته زمین رسیده‌اند، سفر را از دهانهٔ آتش‌فشان ایسلندی سنائِفِلس شروع کردند و در راه رسیدن به مرکز زمین – در رمان ژول ورن- هستند. اکسل جلوتر می‌رود تا لایه‌های گرانیت را بررسی کند، ناگهان می‌بیند که تنهای تنهاهست، سعی می‌کند از همان مسیری که آمده برگردد اما در هزارتوی آن گم می‌شود. هیچ‌کس هم به فریادش پاسخ نمی‌دهد. هراسان در تاریکی به این‌سوی و آن‌سوی می‌دود زمین می‌خورد و بی‌هوش می‌شود. وقتی به هوش می‌آید صداهایی می‌شنود به دنبال آنها راه می‌افتد تا اینکه صداها را روشن‌تر می‌شنود،
آکوستیک، همان دانشِ صدا که ژول ورن دقیق در رمانش توضیح می‌دهد، در محاصرهٔ گرانیت‌های نفوذناپذیر و با وجود ۷ کیلومتر فاصله می‌تواند صدای رفقایش را بشنود، گوشش را به دیواره گرانیت‌ها می‌گذارد و به دنبال صدا جا به جا می‌شود تا سرانجام به نقطه‌ای می‌رسد که قابل‌فهم می‌شوند، فریاد می‌زند و پاسخ می‌شنود…

*****

۳۰ ژوئن ۲۰۱۶

اوفیلیا
محض خالی نبودن عریضه می‌پرسم این قصر را با چه پولی ساختند؟ می‌گوید با پول مالیات. این «اوره سوند»اصلا یعنی تنگهٔ مالیات. همهٔ کشتی‌ها برای رسیدن به دریای بالتیک باید از این تنگه می‌گذشتند، پادشاه دانمارک هم مالیاتی وضع کرد و با پولش این قصر را ساخت.
اگر این آفتاب و مهتاب نبود و مه غلیظ تر می‌شد و باران می‌بارید شاید می‌شد هاملت را دید که مثل هر آدم خوش فکری دچار شک و تردید است، بکشد یا نکشد. قتل مسلهٔ اصلی درام اجتماع می‌شود. مسله ای تاریخی- اخلاقی. اطرافیان می‌گویند باید انتقام بگیرد. دنیا هم هنوز بر پاشنهٔ قوانینی می‌چرخد که انتقام خون پدر بدیهی است.
اما حالا که مه خیلی غلیظ نیست می‌شود روح پدر را بختکی دید که در کلهٔ هاملت افتاده و نمی‌تواند از دستش خلاص شود:» همه از من می‌خواهند انتقام بگیرم، خودم هم همینطور» پلونیوس، اوفیلیا و دیگران، بهانه‌ها، ابزارهای انتقام هستند.
اما این هاملت انگار اهل دنیای حاضر هم هست، فکر می‌کند:» فایده ای ندارد که انتقام بگیرم، اوضاع بهتر که نمی‌شود» هم خودش دچار شک و تردید است و هم اطرافیان، اما اجتماع فشار می‌آورد که باید انتقام بگیری.
وقتی آدم به حرف مردم گوش کند و افسار عقل را کمی شل کند، احتمال ریزش یا سقوط بهمن زیاد می‌شود. وقتی روشنفکران اجتماع، خادمان دربار ولایت می‌شوند این شروع کابوس است. بعد می‌پرسیم این خلافتِ جهالت از کجا پیدا شد؟ وقتی پلونیوس را به جای کلادیوس می‌کشد، افسار عقل شل می‌شود بعد بهمنی راه می‌افتد که به جهنم درهٔ حاضر هم راضی نیست.

*****

۲ اوت ۲۰۱۶·

مولتی کولتی

با هفت هشت نفر زن و مرد، همکارها از جلسه تقسیم‌کار هفتگی برمی‌گشتیم می‌رفتیم سوار قطار شویم، ناگهان انگار وسط این فیلم‌های «دوربین مخفی» گیر افتاده باشید، اکثراً پا به فرار گذاشتند، من ماندم و احمد عسرا مترجم عراقی. نزدیک بود داد بزنم به کجا چنین شتابان، قطار بعدی، فوقش پنج دقیقه ده دقیقه دیگر از راه می‌رسد. احمد عسرا را اولین بار در سالن انتظار دیدم نشسته بود کنارم تا نوبتش برسد برود مصاحبه، خم شده بود روی صندلی و انگار اسکناس می‌شمارد تند و تند با شماره نوبتش ور می‌رفت. گفتم اهلا و سهلا، شماره نوبت از دستش افتاد روی زمین، خم شد آن را برداشت کمر راست کرد و پرسید اهل کجایی؟ گفتم آبادان. سرش را کمی خاراند دیدم رفت توی فکر، گفتم کنار شط العرب. چشمانش درشت‌تر شد بعدها که دوست شدیم چند بار که اشتباهی احمد بصره صدایش کردم گفت اگر راحت‌تری بگو احمد اروندرود. حالا همه‌ی همکارها اروند صدایش می‌کنند، قطارش را هم از دست بدهد در کنار من می‌ماند. همسر مهربان و زیبایی دارد عین جوانی‌های » سامیه جمال » مصری. چند روز پیش دریکی از این خواربارفروشی‌های مهاجرین داشتم هندوانه سبک و سنگین می‌کردم، به صدای کودک درون آن‌ها گوش می‌دادم که یکی صدا زد: شط العرب! برگشتم دیدم سامیه جمال است، با خنده گفت راستی دیشب پسرم حامد زنگ زد، از دلواپسی درآمدیم عکس هم فرستاده، ببین دارند دسته‌جمعی در استخر هتل می‌رقصند از کارکنان هتل هم کسی بازداشت نشده انگار چند کلمه ترکی هم یاد گرفته بود چون آخر صحبت گفت حالا لطف کن به بابام اروند بگو بیاد تلفنوندا.

*****

یادداشت‌ها- لارش گوستافسون

l-g

فرهنگ  و میز رولت

لِوی-اشتراوس، که استعارهٔ «میز رولت»  را برای تمدن  سکه زد می‌گوید: فرهنگ‌های مختلف مثل قماربازهای دور میز رولت هستند. آن‌ها از هوش خود، از اراده و تلاش خود برای زندگی علیه شرایط موجود مایه می‌گذارند. فقط مایه‌ها، ژتون‌ها، فرق می‌کند. یونانی‌ها و فلاسفهٔ آلمانی قرن نوزدهم با ژتون تکامل عظیم ریاضیات. اسکیمو‌ها، با ژتون شیوه‌های زندگی و بقا در شرایط فوق العاده سخت آب و هوایی. پُلینزی‌ها با ژتون دریانوردی در پهنهٔ اقیانوس‌های بیکران. سرخ پوستانِ آمازون با ژتون سیستم پیچیده خویشاوندی به مثابه ماشین دقیق بقای جامعه، دور این میز نشسته‌اند. نمی‌شود گفت کدام یک از این فرهنگ‌ها پیشرفته‌تر از دیگری است. آن‌ها بازی‌های مختلفی می‌کند و خوب هم بازی می‌کنند.

*****

یک جو عقل

اگر عمری از آدم گذاشته باشد و یک جو عقل هم داشته باشد بعضی واقعیت‌های اساسی برای او روشن و روشن‌تر می‌شود. آدم‌های خوب و آدم‌های بد وجود دارند و خیلی هم کمیاب‌اند، ولی وجود دارند و همین مهمترین خاصیت آن‌هاست. اکثریت مردم که ما روزانه با آن‌ها سر و کار داریم نه خوب‌اند نه بد (خوب و بد به مفهوم کانتی قضیه)، آن‌ها بی‌تفاوت‌اند یا می‌شود گفت که از نظر اخلاقی خنثی هستند. به این معنا که در درجه اول به منافع خودشان فکر می‌کنند. ولی می‌توان آن‌ها را راضی کرد و به این یا آن سو کشاند. بعضی وقت‌ها خوب‌ها از آن‌ها استفاده می‌کنند بعضی وقت‌ها بدها.

*****

ترجمه آزاد: خلیل پاک‌نیا

صحنه‌هایی از یک ازدواج- خلیل پاک نیا

اینگمار برگمن

اینگمار برگمن

جلدِ کتاب چنان از رنگ و رو افتاده است که به سختی می‌توان چهرهٔ«لیو اولمان» و «ارلند یوسفسون» را تشخیص داد، اما دیالوگ‌ها هنوز با تمام قدرت ما را متأثر می‌کند. چه چیز جذابی در این شخصیت‌هاست؟ چه چیزی، تلاش سردرگم و دل‌سوزانه آن‌ها، برای یافتن سمت و سوی زندگی و عشق را جذاب می‌کند؟
چرا با وجود آن همه اتفاقاتی که در پنجاه سال اخیر افتاده است، آن‌ها این چنین زنده و حاضرند. انگار بسیاری ازدرگیری‌هایی که در «صحنه‌هایی از یک ازدواج» مطرح می‌شود،‌‌ همان درگیری‌هایی است که آدم‌ها هنوز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. تلاش آدم‌ها برای این‌که، این زندگی به نوعی جفت و جور شود. تعادل سخت و شکننده بین اسقلال فردی و ارزش‌های مشترک، بین رویا‌های فرد و انتظارات جمع. اما چیزی که بیشتر از همه، آدمی را شیفته «یوهان» و «مارییان» می‌کند این است که برگمان می‌گذارد تا این شخصیت‌ها چند وجهی، متغیر و متضاد ظاهر شوند. و هم زمان، ترکیبی از نگرانی، خوشحالی، خودخواهی، مهربانی، بلاهت، باهوشی، وفاداری، بی‌وفایی، خشم، خونسردی، آرام ، احساساتی، تحمل‌ناپذیری و همدردی را به نمایش درآورند.
اگر بخواهیم اصطلاح خود برگمان را بکار ببریم،«آش شله قلمکار». با وجود این ما دائما در محاصرهٔ نیروها، افرادی هستیم که تلاش می‌کنند آدمی را موجودی یگانه و مشخص توصیف کنند. این تلاش را در افراطیون مذهبی می‌بینیم، در افراطیون سیاسی از چپ و راست. در ادبیات مبتذل می‌بینیم در روزنامه‌نگاری ساده‌اندیش که دائما آدمی را به نوعی ابزار ایدئولوژیک، نوعی اظهارنظر در بحث‌ها، نوعی شعار تبلیغاتی، نوعی تیتر جنجالی تقلیل می‌دهند. شاید به این خاطر است که وقتی با هنر و ادبیاتی روبرو می‌شویم که این «آش شله قلمکار» را «آب زیپو» نمی‌کند. چنین احساس رهایی می‌کنیم. ادبیاتی که نه تنها تنوع و تضاد‌های درون آدمی را جمع می‌بیند بلکه یادآوری می‌کند که چقدر گیج و منگ، چقدر متناقص هستیم..
احتمالا پنجاه سال دیگر هم که بگذرد این «آش شله قلمکار» هم‌چنان جوش می‌خورد یا جوش می‌زند و یوهان و مارییان به‌‌ همان اندازه زنده و حاضر خواهند بود که وقتی برای اولین بار، در بهار ۱۹۷۳ برصفحه‌های لرزان تلویزیون‌های جهان ظاهر شدند.

چندسال تنهایی- خلیل پاک‌نیا

Khalil Paknia

Gabo

سال‌ها سال پیش، هنگامی که در مقابل پرستاری نشسته بود که قرار بود خون او را در کیسه کند، بعداز ظهر دوردستی را به یاد آورد که پسرش او را به کشف بقایای موجودات زنده برده بود. در آن زمان، دجله و فرات هم دریای سرخ شده بود. جانوران مابعد تاریخ این فلات که از پیوند‌های تخمی تخمی بین آدم‌ها خسته شده بود، عاشق پیوند‌های خونین بودند، آن قدر با جنگ و کشتارهای دائمی خون همدیگر را در شیشه ‌کردند تا سرانجام همه باهم قوم و خویش شدند.


بعد همین طوری تخمی تخمی به یاد خوزه آرکادیو و اورسلا افتاد.
خوزه: حالا که کسی حاضر نیست همراه ما بیاید، خودمان از اینجا می‌رویم.
اورسولا: ما از اینجا نمی‌رویم، همین جا می‌مانیم، چون در اینجا صاحب فرزند شده‌ایم.
خوزه: اما هنوز مرده‌ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده‌ای زیر خاک ندارد، به آن خاک تعلق ندارد.
اورسولا: اگر قرار باشد من بمیرم تا بقیه در اینجا بمانند، خواهم مرد.

راپسودی در نیمه شبِ آفتابی-خلیل پاک‌نیا

خلاقیت حاصل کمی فقدان و کمی امید است و شاید مقاومت ضیفی علیه نظم موجود. هرچقدر نظم موجود مثل همین سوئد خودمان خیابان‌ها، کوچه‌ها را دقیق و منطقی می‌سازد. ماها، پس کوچه‌ها، میان برهای خودمان را پیدا می‌کنیم تا آن‌ها را از خاطره‌ها، داستان‌ها پُر کنیم، تا شهر را از آنِ خود کنیم دست کم برای همان چند لحظه‌ای که با دوستی، نازنینی در آن قدم می‌زنیم. دموکراسی شاید این باشد که از همین پس کوچه‌ها، میان برها، علایق محدود خودمان دفاع کنیم نه اینکه علیه شهرداری و مهندسی شهرسازی حرف بزنیم چیزهایی که ممکن است برای دیگران جالب باشد.

آخر هفته-خلیل پاک‌نیا

آخر هفته

Weekend

آخر هفته توی این کافهٔ ارزان قیمت، همه نوع آدمی دیده بودیم بجز کشیش. درجهٔ مذهبی‌اش را مطمئن نیستم اما نوار سفیدی دور گردنش بود. آخر ما به هر عمامه داری می‌گویم آخوند. ایستاده بود کنار پیشخوان و لیوان شرابش را تاب می‌داد. اگر نیم کلاه سرخی سرش بود فکر می‌کردی کاردینال لامبرتوِ پدرخوانده است. یک اندی گارسیایی که از سر شب همینطور چشم می‌چراند و حواسش همه جا بود بجز به دوستش یا خانمش، روی سه پایه کنار پیشخوان آرام نداشت، از لامبرتو پرسید: می‌بخشید پدر، شما می‌دانید کدام فرزانه‌ای این شنبه و یکشنبه‌ها را اختراع کرد تا آدم بتواند با خیال راحت به پیشخوان باری تکیه دهد و به همه چیز این دنیا بخندد. لامبرتو جرعه‌ای نوشید گلویی صاف کرد و گفت مطمئن نیستم اما فکر کنم این اختراع به نام جانانتان سویفت، اراسموس روتردامی و رابله ثبت شده است، می‌دانید که هر سه کشیش بودند، این سه نفر وقتی عالیترین اصول اخلاقی را موعظه می‌کردند اما در اتاقک اعترافات می‌شنیدند مردم از پس و پیش می‌کنند هرچه نباید بکنند، برای فرار از این همه تناقص، شب و یکشنبه‌ها را اختراع کردند تا امثال جنابعالی بتوانید به ریش همه بخندید. اصلا مذهب و طنز قوم و خویش قدیمی‌اند هم سببی و نسبی! بعد داستان یکی را تعریف کرد به نام هردوس که از مسیح ِروی صلیب می‌پرسد نمی‌شود هرچه زود‌تر به جروسالم باز گردد. مسیح هم می‌گوید به این ناکس روزگار بگویید خیالت راحت باشد من بر می‌گردم تا به دار آویخته شوم و سنت‌ها را حفظ کنم مثل آبا و اجداد شما‌ها که هرچه فرزانه بود از دم تیغ گذراندند و از آن‌ها مجسمه ساختند تا اوضاع به روال سابق ادامه یابد.