«صحنه‌هایی از یک ازدواج»: اینگمار برگمان

 

10-marrige

آش شله قلمکار

جلدِ کتاب چنان از رنگ و رو افتاده است که به سختی می‌توان چهرهٔ » لیو اولمان» و «ارلند یوسفسون» را تشخیص داد، اما دیالوگ‌ها هنوز با تمام قدرت ما را متأثر می‌کند. چه چیز جذابی در این شخصیت‌هاست؟ چه چیزی، تلاش سردرگم و دل‌سوزانه آن‌ها، برای یافتن سمت و سوی زندگی و عشق را جذاب می‌کند؟
چرا با وجود آن همه اتفاقاتی که در پنجاه سال اخیر افتاده است، آن‌ها این چنین زنده و حاضرند. انگار بسیاری از درگیری‌هایی که در «صحنه‌هایی از یک ازدواج» مطرح می‌شود،‌‌ همان درگیری‌هایی است که آدم‌ها هنوز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. تلاش آدم‌ها برای این‌که، این زندگی به نوعی جفت و جور شود. تعادل سخت و شکننده بین اسقلال فردی و ارزش‌های مشترک، بین رویا‌های فرد و انتظارات جمع. اما چیزی که بیشتر از همه، آدمی را شیفته «یوهان» و «مارییان» می‌کند این است که برگمان می‌گذارد تا این شخصیت‌ها چند وجهی، متغیر و متضاد ظاهر شوند. و هم زمان، ترکیبی از نگرانی، خوشحالی، خودخواهی، مهربانی، بلاهت، باهوشی، وفاداری، بی‌وفایی، خشم، خونسردی، آرام ، احساساتی، تحمل‌ناپذیری و همدردی را به نمایش درآورند.
اگر بخواهیم اصطلاح خود برگمان را بکار ببریم،»آش شله قلمکار» . با وجود این ما دائما در محاصرهٔ نیروها، افرادی هستیم که تلاش می‌کنند آدمی را موجودی یگانه و مشخص توصیف کنند. این تلاش را در افراطیون مذهبی می‌بینیم، در افراطیون سیاسی از چپ و راست. در ادبیات مبتذل می‌بینیم در روزنامه‌نگاری ساده‌اندیش که دائما آدمی را به نوعی ابزار ایدئولوژیک، نوعی اظهارنظر در بحث‌ها، نوعی شعار تبلیغاتی، نوعی تیتر جنجالی تقلیل می‌دهند. شاید به این خاطر است که وقتی با هنر و ادبیاتی روبرو می‌شویم که این «آش شله قلمکار» را «آب زیپو» نمی‌کند. چنین احساس رهایی می‌کنیم. ادبیاتی که نه تنها تنوع و تضاد‌های درون آدمی را جمع می‌بیند بلکه یادآوری می‌کند که چقدر گیج و منگ، چقدر متناقص هستیم..
احتمالا پنجاه سال دیگر هم که بگذرد این «آش شله قلمکار» هم‌چنان جوش می‌خورد یا جوش می‌زند و یوهان و مارییان به‌‌ همان اندازه زنده و حاضر خواهند بود که وقتی برای اولین بار، در بهار ۱۹۷۳ برصفحه‌های لرزان تلویزیون‌های جهان ظاهر شدند.

Advertisements

رمان»نسخه دکتر واسّر»: لارش گوستافسون

«آخرین موهیکان»

d wasser lg

پیرمردی هشتادساله، مدیرعامل سابق، می‌نشیند کنار پنجره‌ی اتاقش که رو به ایستگاه اتوبوس است، به گذشته فکر می‌کند و یادداشت می‌نویسد. افکارش بیشتر حول‌وحوش زندگی خودش می‌چرخد که در واقع اصلاً زندگی خودش نیست، یا آدم چطور می‌تواند بفهمد که او در لحظه‌ای تعیین کننده، هویت فرد دیگری را صاحب شده است.

«از جمله خصوصیات زندگی‌ام یکی هم این اتفاق عجیب و غریب است که دو بار مراسم خاک سپاری خودم را از دست دادم – شوخی معمول من در جمع‌های خصوصی – آقای»کنت «ناپدید شد، شاید بشود گفت درگذشت. و آقای»کورت»فارغ التحصیل پزشکی هم درگذشت و این یکی را نمی‌شود انکار کرد.»

آقای «کنت» ساکن شهری در غرب سوئد به‌طور اتفاقی و در نتیجه انتخابی آزادانه تبدیل به دکتر»کورت» می‌شود ساکن وایمار در آلمان شرقی. این اتفاق در کنار استعداد قابل‌ملاحظه‌اش باعث پیشرفت او می‌شود، پزشک متخصص بی‌خوابی می‌شود و کم کم به مقامات عالیه بوروکراسی بهداشت و درمان همگانی می‌رسد. اتفاق و انتخاب دست به دست هم می‌دهند جوانی بی‌تجربه از نظر اجتماعی اما تعمیرکارِ مهار موتور قایق‌ها، دون ژوانی می‌شود که اشتیاق خاصی به پروفسورهای زن دارد.

وقتی دارد مرزهای فردیت و هویت آدمی را بررسی می‌کند انگار دارد نظریه‌های تغییرشخصیت و رفتار آدم‌ها را سبک وسنگین می‌کند دقیق‌تر می‌کند. «در واقع شما هیچ کسی نیستید»- که البته متضاد این نیست که آدم بفهمد چطور می‌تواند به بهترین روش از استعداد یا بی استعدادی‌اش استفاده کند، از تعمیر موتور قایق‌ها به تیمار بیماری‌های روحی و جسمی بپردازد. البته شانس و اتفاق هم نقش بازی می‌کند مثل وقتی که آقای کنت در غرب سوئد به داد موتورسواری از آلمان شرقی می‌رسد که در گودالی کنار جاده افتاده، تن و بدنش خرد شده است. اما کارت شناسایی‌اش در جیب بغل کت چرمی او سالم است و به درد کنت می‌خورد.

…شیشه شور بیمارستان دانشگاه اوپسالا می‌شود و در عین کار بخش‌های مختلف بیمارستان را دید می‌زند فکر می‌کند کدام بخش درد و سرش کمتراست و او شانس بیشتری دارد، تمرین می‌کند لهجه‌اش را هم عوض می‌کند سوئدی آلمانی حرف می‌زند البته تیزهوش هست راحت هم در هرجمعی حل می‌شود .. تصمیم می‌گیرد متخصص بی‌خوابی شود …

رمان » نسخه دکتر واسّر» آقای گوستافسون مثل بیشتر آثار او مجموعه ایست سرگرم کننده، پُر از طنزهای رندانه، نگاهی شاعرانه به اتفاقات روزانه، نظرات تحریک کننده و جمله‌های کوتاه و روشن فلسفی که با مهارت خاص او در تار و پود رمان بافته می‌شود.

یادش گرامی باد

 

ویتولد گومبروویچ:فواره‌های خاموش

 

wiltold

Don’t be fooled by your own wisdom-W.G

آقای ویتولد گومبروویچ نویسنده‌ی نابغه لهستانی در تبعیدی خواسته یا ناخواسته مدتی در آرژانتین زندگی می‌کند.
از یادداشت‌هایش پیداست که بیشتر نشریات فرهنگی و هنری را که از ورشو برایش ارسال می‌شود می‌خواند، نقد می‌کند و جواب‌ها را برای دوستان می‌فرستد. ناشر سوئدی در شروع جلد دوم یادداشت‌های او، نامه‌ای از یک همشهری، خانمی از تورنتو کانادا به گامبوریچ را چاپ کرده که آخر کتاب معلوم می‌شود یکی داستانک های ویتولد کامبرویچ است. داستان از این قرار است:

اواخر تابستان است و هوا گرم گرم. آقای گومبروویچ فکر می‌کند برود بیرون شهر بوینوس آیرس کنار ساحل دراز بکشد آفتاب بگیرد شنا کند. حوله و زیراندازش را برمی‌دارد و راهی می‌شود. هنوز زیرانداز حصیری را روی شن‌ها پهن نکرده می‌بیند سوسک سیاهی با بال‌های ضخیم – همان بُتُل آبادانی خودمان- به پشت افتاده روی شن‌ها، دارد در هوا دست‌وپا می‌زند، درجا کمکش می‌کند تا روی دست وپا بایستاد، برود به جایی برسد. بعد دراز می‌کشد روی حصیرش، حوله را از کنار خود بردارد تا می‌کند بگذارد زیر سرش که سوسک سیاه یا بُتُل دوم را می‌بیند. این جناب هم پشت و رو افتاده و دارد دست و پا می‌زند، این یکی را هم راست می‌کند، می‌خواهد حوله-بالش را کمی جابه‌جا کند که سومی و چهارمی و پنجمی را می‌بیند، این چند تن را هم راست می‌کند، بلند می‌شود ببیند چه خبر است، ناگهان می‌بیند تمام ساحل تا چشم کار می‌کند پوشیده از سوسک‌ها، بُتُل ها است، همه هم پشت‌ورو افتاده‌اند نیازمند کمک‌های اولیه. نویسنده لهستانی انگار برای چند لحظه فلج می‌شود. می‌بیند این اتفاق دارد استراحت تابستانی او را به عملیات طاقت‌فرسای نجات تبدیل می‌کند، نمی‌داند چکار کند، حوله و حصیرش را خوب می‌تکاند ساحل را ترک می‌کند و سوسک‌ها را به دست سرنوشت می‌سپارد. به خانه که می‌رسد یک‌راست می‌رود به اتاق‌خواب، رادیو روشن مانده است دارد اخبار فرهنگی را پخش می‌کند، صدای آقای خورخه لوئیس بورخس را می‌شنود که دارد کنگره نویسندگان و شاعران آمریکای لاتین را افتتاح می‌کند و اول صحبت می‌گوید: دوستان دور و نزدیک …

«اگر شغل کتابداری را از من گرفتند و بنده را بازرسِ مرغ و خروس‌های بازارِ پایتخت کردند به خاطر روشن‌بینی خاص نوشته‌های من نبود یا اینکه در هزارتوی آن کتابخانه‌ها به رازهایی پی برده بودم، فقط به خاطر تحقیر بود»

محل کنگره تا خانه آقای گامبرویج دو ایستگاه بیشتر فاصله ندارد. کرکره‌ها را پایین می‌کشد رادیو را خاموش می‌کند، دراز می‌کشد روی تخت و خواب می‌بیند

نیم‌نگاهی به کتاب «این پسرفت بزرگ»

 

این پسرفت بزرگ

نیم‌نگاهی به کتاب «این پسرفت بزرگ»- خلیل پاک‌نیا
The Great Regression

این کتاب گلچینی است از چشم‌اندازها، تأملاتِ پانزده نفر از متفکران معاصر در باب سیاست و اجتماع ، نظرات و تحلیل های آن‌ها در باره تحولات اجتماعی- سیاسی دهه حاضر. از جنگ‌های خاورمیانه و بحران آواره‌ها، تروردر پاریس و اروپا، برگزیت – جدایی انگلیس از اتحادیه اروپا- گرفته تا انتخابات آمریکا و ترامپ. کتاب ۱۹۷ صفحه دارد و به سیزده زبان زنده منتشر شده است. البته هنوز به زبان مادری یا شهروندی ما در نیامده است پس ناچار به انگلیسی‌ها اعتماد می‌کنیم. عکس و اسامی این پانزده نفر هم پیوست است.

در معرفی کتاب هم سلیقه‌ها فرق می‌کند یکی مثلاً خبرنگار اطعمه و اشربه رستوران‌هاست یا کارمند سازمان جلب سیاحان به پانزده رستوران سر می‌زند از لیست خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها لقمه‌ای یا جرعه‌ای مزه می‌کند می‌نوشد، لذت هم نمی‌برد اما برای اطلاع عموم نظر می‌دهد . یکی هم نه، آدمی است مثل شما یا من، گرسنه که شد می‌رود سراغ یکی دوتا رستوران آشنا، یکی دوتا غذا که دوست دارد می‌خورد و کیف می‌کند. اسنوب بازی هم درنمی‌آورد، به زیر و زیر و کسره و فتحه‌ی کِیف هم گیر نمی‌دهد، فقط لذت می‌برد.

دور شدم از حرفم، می‌خواستم بگویم فقط نوشته‌های دو نفر از این متفکرین را خواندم به دلایلی که می‌نویسم. اولی آقای»ولفگانگ اشتریک» جامعه‌شناس آلمانی، دومی هم آقای»پاول میسون» روزنامه نگارانگلیسی که هم اقتصاد می‌داند و هم حرفه‌ای می‌نویسد .تازه‌ترین کتاب این دو نفر عنوان تقریباً مشابه ای دارد «سرمایه‌داری سرانجام به زباله‌دان تاریخ می‌ریزد یا نمی‌ریزد؟». آقای پاول میسون اواسط بهار گذشته استکهلم بود در خانه‌ی فرهنگ در باره کتاب تازه خود»بعد ازسرمایه‌داری؟» حرف می‌زد، روشن و شمرده شمرده که حتی من می‌فهمیدم. در بهار مصری یا بحران اقتصادی یونان هم حضورداشته و مطلب نوشته است. به‌ نوعی آرمان‌شهردیجیتالی، تغییروتحول در روابط تولید و قدرت، ظهور مدل‌های اقتصادی نوین در اثرپیشرفت‌های علوم اینترنتی – کامپیوتری اعتقاد دارد که من هم کم ‌وبیش با این علوم آشنایی دارم، چندین واحد دانشگاهی به ‌درد نخور از عهد بوق ویندوز هم پاس کرده‌ام.

آقای ولفگانگ اشتریک هم جامعه شناسی است بیشتر مقاله نویس. کتاب تازه او «سرمایه داری چگونه به پایان می رسد؟» شامل پانزده مقاله است ، جمع آوری آنچه که در این یا آن روزنامه نوشته یا سخنرانی های اوست در این یا آن دانشکده در فرصت های مختلف. به تحولات فرهنگی چند دهه اخیر هم توجه خاص دارد تقریبا مثل نویسنده گرامی محمد قائد که من کم و بیش با نوشته های او آشنا هستم. به دلایل فوق فقط مطالب این دونفر را خواندم.

گفتم که این کتاب هنوز به زبان مادری یا شهروندی ما درنیامده است پس فعلاً به انگلیسی‌ها اعتماد می‌کنیم که درد سر دارد، هی باید فرهنگنامه ورق بزنید.
از به بسم‌الله، اسم کتاب شروع کنم، «رگرِشِن- پسرفت»، اسم با مسمایی است، هم‌قافیه با «رسِشِن-رکود» و» دپرشِن- افسردگی»، انگار یک بومرنگ تاریخی پرتاب می‌کنند به یک قرن قبل، از طرفی این رگرِشِن-پسرفت مفهومی است در روانشناسی، وقتی‌که آدمی در وضعیت تهدید کننده، در ترس و هراس پا پس می‌گذارد، در رشد و تکامل اجتماعی یک پله عقب می‌نشیند، انگار که برمی‌گردد به دوره‌ای که کمتر آدم بود، یک نوع مکانیزم دفاعی. اگر این باشد، با توجه به فاجعه‌های طبیعی اجتماعی سیاسی که در دوران حاضر اتفاق می‌افتد این رگرِشِن- پسرفت تصویر دقیقی است.

هر دوی این آقایان، اشتریک و میسون در اینکه روابط تولیدی سرمایه‌داری به‌ پایان خط رسیده است اتفاق‌نظر دارند اما آقای میسون خوش‌بین است می‌نویسد «بر پایه فناوری‌های عظیم و مداوم دیجیتالی-اینترنتی شیوه‌های نوین تولید و توزیع پا می‌گیرد و روابط قدرت از استبدادِ اقتصاد سرمایه‌داری آزاد می‌شود و به سمت دمکراتیک‌تری می‌رود و درنتیجه شیوه‌های تازه زندگی ظهور می‌کند»

آقای اشتریک بدبین است می‌نویسد: «بحران دوران حاضر، گذار از سرمایه‌داری جهانی است به هرج‌ ومرج قرون‌وسطایی». اما وقتی‌که از نقش دوگانه فرهنگ به‌عنوان یک نهاد اخلاقی – سازنده و مخرب – می‌نویسد محشر است. سرگرمی و نمایش را بخشی از فرهنگ می‌داند، اما وقتی ناامنی‌های اجتماعی سیاسی، بیکاری، اختلافات نجومی در حقوق و درآمدهای اجتماعی-انسانی، شیوه‌های زندگی، دست‌مایه نمایش‌های مهیج وپربیننده ی تلویزیونی می‌شود. مسابقه بین بیکاران، حومه‌نشینان، حتی گدایان شهر مهیج می‌شود، این نوع فرهنگ را تریاک توده می‌داند.
می‌نویسد: به نظرمی سد سرمایه‌داری جهانی بعد از سقوط مالی ۲۰۰۸ با دستگاه تنفس مصنوعی نفس می‌کشد، اینکه چرا با این تفاوت‌های نجومی در درامدهای اجتماعی، شیوه‌های زندگی ، عدم اعتماد عمومی به گانگسترهای مدرن مالی- سیاسی، شورشی برپا نمی‌شود چرا این سیستم نمی‌میرد معمایی است که من برای آن جوابی ندارم.

بقیه متفکران را فقط ورق زدم از یکی دو نفر که برایم گمنام بودند مثل آقای آپادورای، انسان‌شناس هندوستانی یا ایوان کراستف بلغاری، کشتی‌گیر سابق و دانشمند علوم سیاسی یکی دو پاراگراف خواندم. نخوانده بودم هم زیاد فرق نمی‌کرد، گفتن هم ندارد.

کتاب با مقاله جناب اسلاوی ژیژک، به ‌پایان می‌رسد او هم مثل آقای پاول میسون خوش‌بین است و می‌نویسد:» بحران؟ قبول، درست است. اما رگرِشِن- پسرفت نه، قبول ندارم و انگار یاد یگ گام به پس دو گام به پیش می‌افتد چون ادامه می‌دهد که: این عقب‌گردی است ضروری، فرصتی است که چشم اندازه‌ها را بهتر ببینیم و به رشد جنبش‌های اجتماعی مدنی در آمریکا، اسپانیا، انگلستان و … اشاره می‌کند و جمله معروف آقای ولتر فیلسوف عصر روشنگری را نقل می‌کند:» وقت آن است که باغچه خود را آبیاری کنیم هرس کنیم» یا همان دیگران کاشتند و ما خوردیم.
*****

البته این دوست یونانی می فرماید ما یک همشهری داشتیم به نام ارسطو معمولاً می‌گفت: احتمالِ زیاد دارد که اتفاقی که اصلاً احتمال ندارد اتفاق بیفتد»

*****
The Great Regression
by Heinrich Geiselberger- Editor

Arjun Appadurai, Zygmunt Bauman, Donatella della Porta, Nancy Fraser, Eva Illouz, Ivan Krastev, Bruno Latour, Paul Mason, Pankaj Mishra, Robert Misik, Oliver Nachtwey, César Rendueles, Wolfgang Streeck, David Van Reybrouck och Slavoj Žižek.

آقای کِلاوس بِک-نیلسِن نویسنده‌ دانمارکی

نیم‌نگاهی به زندگینامه آقای کِلاوس بِک-نیلسِن نویسنده‌ دانمارکی


claus

The Metamorphosis
*****
یک روز صبح، وقتی کِلاوس نیلسِن از خواب‌های آشفته بیدار شد، دید کنار خیابان دراز کشیده ، بی‌خانمان وکارتن خواب شده است.
*****
آقای کِلاوس بِک-نیلسِن، متولد سال ۱۹۶۳، هنرمند, بازیگر سینما و نویسنده‌ی دانمارکی است. در دسامبر سال ۲۰۰۰ همسر دختر و خانه‌اش در کپنهاگ را ترک می‌کند، «بِک» را از نام خانوادگی‌اش خط می‌زند و با نام کِلاوس نیلسِن راهی خیابان می‌شود. تمام اوراق شناسایی‌اش را از بین می‌برد و همه‌ی خاطراتش را فراموش می‌کند.
قرار بود همه این ادا و اطوارها نوعی تحقیق- تجربه هنری باشد. راستش را بخواهید درست نفهمیدم چه هدفی داشت از این کارها، اما اگر تلفن می‌کرد و چند دقیقه با این دوست یونانی گپ می‌زد احتمالاً این‌همه مصیبت نمی‌کشید.
همه‌ی ماجرا در کتاب » کِلاوس بِک-نیلسِن (۲۰۰۱-۱۹۶۳)، یک زندگینامه» هست و خواندنی است. داستان هستی و نیستی یا چطور یک آدم می‌تواند هم باشد هم نباشد

در آعاز این تجربه هنری نویسنده دو هویت دارد، مثل آونگی سرگردان، یک شبانه‌روز کارتن‌خواب خیابانی است بی‌اسم‌ ورسم، بعد یک شبانه‌روز هم نویسنده ای با اسم‌ ورسم در ویلایی امن و گرم. در خیابان به دنیایی غریب برمی‌خورد، می‌بیند بدون اوراق شناسایی، با فراموشی خاطرات، در این اجتماع نیست، بیرون از اجتماع است.
اما آقای کِلاوس بِک-نیلسِن فقط یک نفر است نه دو نفر. هرچه تجربه پیش می‌رود روزها می‌گذرد تشخیص نقشی که دارد بازی می‌کند و زندگی واقعی او سخت‌تر و سخت‌ترمی‌شود. هویت اصلی او به‌عنوان هنرمند و نویسنده‌ای موردتوجه جامعه کم رنگ‌تر وکم‌رنگ‌تر می‌شود. رفته رفته بازگشت به خانه ، به ویلای امن و گرم، به زندگی واقعی سخت‌ترمی‌شود. سر آخر می‌بیند کِلاوس بِک-نیلسِن دیگر وجود ندارد. آدم‌های دور و برش، آشنایان از او کنار می‌کشند،همسرش از او جدا می‌شود. قوم و خویش‌ها نمی‌دانند او واقعاً چه کسی است؟ مقامات دولتی اداری که اصلاً نمی‌خواهند با او کاری داشته باشند اصلاً و ابداً
مسخ او یا بهتر است بگویم انحلال او (صفتی غیرانسانی) اطرافیان را دچار وحشت می‌کند. تجربه هنری، ماجرا به اینجا می‌کشد که دیگر نقش بازی نمی‌کند خیابان‌خواب واقعی می‌شود.

تجربه کِلاوس بِک-نیلسِن یا در واقع کِلاوس نیلسِن این پرسش شاید عجیب اما نگران‌کننده رامطرح می‌کند همه‌ی ما بالاخره ملیتی هویتی داریم اما آیا می‌توانیم این حق اجتماعی فردی را از خود سلب کنیم؟- حلیل

تکمله ای بر رمان » آژیر زمان»، جولیان بارنز

جولیان بارنز

تکمله ای بر رمان » آژیر زمان» و یک پرسش؟
اثر جولیان بارنز نویسنده انگلیسی.
*****
اول بگویم که قصدم معرفی، نقد یا بررسی این رمان نیست اصلاً. سر اسم کتاب هم دعوا نداریم. زنگ خطر، سروصدای، هیاهو، یا هرچی. همشهری‌های سوئدی ما عادت دارند اسم کتاب‌ها، فیلم‌ها را عوض کنند ما هم به این عادت احترام می‌گذاریم و گرنه هنوز وسط کتاب نرسیده‌اید معلوم می‌شود » هیاهوی زمان» آقای پیمان خاکسار مترجم فارسی مناسب‌تر است، که من آن را نخوانده ام اما جلد کتاب را در اینترنت دیدم .

گفتم که قصدم معرفی رمان نیست چون فعلاً در دورانی هستیم که اگر کتاب به‌دردبخوری منتشر شود هنوز به کتاب‌فروشی‌ها نرسیده با انبوه ای نقد و بررسی، گفتگوی شفاهی و کتبیِ بازاریاب‌های انتشاراتی‌ها روبرو هستیم که هر معرفی یا نقد مستقلی را تقریباً بی‌معنا می‌کند مگر نویسنده دوست یا رفیق ما باشد و بخواهیم وارد دادوستد شویم.که هیچ هم اشکال ندارد.

دور شدم از حرفم می‌خواستم از افرادی که امروزه با ادارات بگیروببند، سانسور سروکار دارند یا بلدند چطوری با ارشادات چانه بزنند بپرسم اتفاق افتاده است هنگام رفت‌وآمد در دالان‌های پرپیچ و خم ممیزی به دستگاه سنجشی، متر و میزانی بربخورند که آبروی آدمی را با آن اندازه بگیرند ؟ مثلاً تعیین کنند آبِ آبروی این آدم در صد درجه به جوش می‌آید یا زیر صفر که برسد منجمد می‌شود

رمان بررسی زندگی آقای دیمیتری شوستاکوویچ آهنگساز روسی است در سه بخش در دوران وحشت استالینی آن مستبد کبیر. پرسش من یک پرسش اخلاقی است شاید، به سه زبان زنده دنیا هم در گوگل گشتم پاسخی نیافتم، بیشتر فوت و فن‌های جستجو در اینترنت را هم به‌طور حرفه‌ای تقریباً بلدم.، پرسش این است:

آدمی که در ناامنی تقریباً مطلق و دائمی زندگی می‌کند مثل بربریت استالینی یا مشابه و واقعاً هرلحظه ممکن است پلیس مخفی، اطلاعات چی ها بریزند و او را ببرند، چقدر باید توان اخلاقی داشته باشد که بتواند سر پا بایستاد یا سربلند بماند؟ آبرویش را حفظ کند. یا اصلاً این‌طوری بگویم آیا از آدمی که در ناامنی و تهدید دائمی با خطر سر به نیست شدن روبروست می‌توانیم درخواست اخلاقی داشته باشیم؟

آقای ناطور دشت: P O Enquist

نیم‌نگاهی به آقای ناطور دشت
I am in this world but not of it. – J D Salinger

salinger.jpg

کشف تازه‌ای نیست اما به نظر می‌رسد و شاید فقط به نظر می‌رسد هر فردی اگر در زندگی این‌همه شانس بیاورد می‌تواند چند تا ناطوردشت بنویسد و از آقای سالینجر هم مشهورتر شود. البته اگر کمی استعداد داشته باشد و زیادی هم پوست‌ کلفت نباشد بد نیست – خلیل
*****
آقای «پر اولو انکویست» نویسنده برجسته‌ی سوئد، نیم‌نگاهی می‌کند به کتاب سالینجر و ازجمله می‌نویسد:

«…جوانی خوش‌تیپ از مادر یهودی از پدر مسیحی، از خانواده‌ای خیلی مرفه ساکن مانهاتان جز سربازانی است که با اولین موج حمله در «روز دی » در ساحل اوتا-نرماندی پیاده می‌شوند. نصف بیشتر گروهان او به معنای واقعی کلمه جلوی چشم سالینجر لت‌وپارمی‌شوند، در طول شش ماه ادامه جنگ در پنج نبرد خونین تقریباً تمام دوستان قدیمی‌اش کشته می‌شوند و او تنها می‌ماند اما جهنمی هولناک‌تر از جنگ در انتظار اوست. گروهان سالینجر جز اولین دسته سربازانی هستند که » داخائو » را کشف می‌کنند، به کمپ مرگ «اوفرینگ شماره چهار» وارد می‌شوند تا صدها جسد را جمع‌وجور کنند که روی هم تلنبارشده است. سالینجر درهم می‌شکند به بیمارستان روانی منتقل می‌شود اما یک ماه بعد انگار زخم‌های بیرونی خوب شده است مرخص می‌شود اما زخم‌های درون این جوان یهودی مرفه و خوش تیپ هیچ‌وقت خوب نمی‌شود و هرگز هم نشد. در همین اثنا است که شش فصل از » ناتور دشت» را می‌نویسد. این‌همه شانس کم نبود، در پاییز ۱۹۴۵ در نیویورک با دختری بسیار زیبا اما کمی خونسرد – از عکس‌ها پیداست – که خیال می‌کند فرانسوی است ازدواج می‌کند بعد معلوم می شود دوشیزه‌خانم آلمانی و مأمور گشتاپو است و در طول جنگ در پنج دانشگاه آلمان دانشجویان مخالف را لو داده است. بلافاصله از او جدا می‌شود. جاسوس خانم به آلمان فرار می‌کند و پزشک معروفی می‌شود. چند سال پیش از مرگ سالینجر نامه‌ای از این خانم می‌رسد. سالینجر نامه را باز نکرده پس می‌فرستد.. » بخشکی شانس!

 

expressen.se/kultur/en-gata-utan-svar/